X
تبلیغات
دوست من سلام!
تاريخ : سه شنبه 27 فروردین1392 | 11:7 | نویسنده : افسانه

 

      نتیجه زندگی، چیزهایی نیست که جمع میکنیم


      بلکه قلبهایی است که جذب میکنیم

  

                    

  



تاريخ : جمعه 9 فروردین1392 | 23:28 | نویسنده : افسانه
 

یادم باشد زمان بهترین استاد است

یادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پیشانیم بزنم تا بعدا با مشت بر فرقم نکوبم

یادم باشد با کسی انقدر صمیمی نشوم شاید روزی دشمنم شود

یادم باشد با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود . . .

        

        



تاريخ : سه شنبه 29 اسفند1391 | 9:38 | نویسنده : افسانه
 

شیشه عطر بهار، لب دیوار شکست و همه جا پر شد از بوی خدا.

همه جا آیت اوست


نوروزتان مبارک

     



تاريخ : شنبه 5 اسفند1391 | 11:35 | نویسنده : افسانه
 

         



تاريخ : دوشنبه 30 بهمن1391 | 22:48 | نویسنده : افسانه

 

عمر

 و من امروز فهميدم دنيا سه روز است :


ديروز که گذشت


امروز که در آنيم


فردا که شا يد نيايد

 



تاريخ : سه شنبه 26 دی1391 | 13:49 | نویسنده : افسانه
حکایتی از مثنوی

تاثير نوع نگاه در زندگي

یک شکارچی، پرنده‌ای را به دام انداخت. پرنده گفت: ای مرد بزرگوار! تو در طول
 
 
زندگی خود گوشت گاو و گوسفند بسیار خورده‌ای و هیچ وقت سیر نشده‌ای. از
 
 
خوردن بدن کوچک و ریز من هم سیر نمی‌شوی.
 
... اگر مرا آزاد کنی، سه پند ارزشمند به تو می‌دهم تا به سعادت و خوشبختی
 
 
برسی.

پند اول را در دستان تو می‌دهم. اگر آزادم کنی پند دوم را وقتی که روی بام خانه‌ات
 
 
بنشینم به تو می‌دهم. پند سوم را وقتی که بر درخت بنشینم. مرد قبول کرد.

پرنده گفت: پند اول اینکه: سخن محال را از کسی باور مکن. مرد بلافاصله او را آزاد
 
 
کرد. پرنده بر سر بام نشست.

گفت پند دوم اینکه: هرگز غم گذشته را مخور. برچیزی که از دست دادی حسرت
 
 
مخور.

پرنده روی شاخ درخت پرید و گفت : ای بزرگوار! در شکم من یک مروارید گرانبها به
 
 
وزن ده درم هست. ولی متأسفانه روزی و قسمت تو و فرزندانت نبود. و گرنه با آن
 
 
ثروتمند و خوشبخت می‌شدی.

مرد شکارچی از شنیدن این سخن بسیار ناراحت شد و آه و ناله‌اش بلند شد. پرنده
 
با خنده به او گفت: مگر تو را نصیحت نکردم که بر گذشته افسوس نخور؟ یا پند مرا
 
نفهمیدی یا کر هستی؟ پند دوم این بود که سخن ناممکن را باور نکنی.

ای ساده لوح ! همه وزن من سه درم بیشتر نیست، چگونه ممکن است که یک
 
مروارید ده درمی در شکم من باشد؟
 
مرد به خود آمد و گفت ای پرنده دانا پندهای تو بسیار گرانبهاست. پند سوم را هم به
 
من بگو.
 
پرنده گفت : آیا به آن دو پند عمل کردی که پند سوم را هم بگویم.

"" پند گفتن با نادان خواب‌آلود مانند بذر پاشیدن در زمین شوره‌زار است. ""

  تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com


تاريخ : چهارشنبه 29 آذر1391 | 13:19 | نویسنده : افسانه
 

                      امشب را به نور قرنها قدمت جاری نگه داریم


       شب یلدا ، این شب زایش مهر و میترا ، شب زایش نور و روشنائی


                                        مبارررررررک
      

        



  • خرید بک لینک
  • شوم